يه غريبه اومد از راه، با من آشنا شد با تموم خستگيهاش، با من همصدا شد خونهي دل از محبت گرم و باصفا شد به غرور گذشته رسيدم، به هواي گذشته پريدم چي بگم…… ندونسته دلمو به غريبه سپردم اون غريبه رو ساده شمردم گول چشم سياهشو خوردم رفت از اين شهر كه دلم رو به خون بنشونه جون من رو به لب برسونه جاي ديگه آتيش بسوزونه ندونستم كه غريبه هرچي باشه يه غريبه است ندونستم كه غريبه هرچي باشه يه غريبه است.......
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 توسط حمید | لينك ثابت
|
منوي وبلاگ
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است
دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
=========
آنقدر رشد خواهم کرد..که پرندگان در ارزوی نشستن بر شاخه هایم به کلاس پرواز روند..