سالها رفت و هنوز .. يک نفر نيست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي ؟؟؟ صبح تا نيمه شب منتظري.. همه جا مي نگري گاه با ماه سخن مي گويي... گاه با رهگذران خبر گمشده اي مي جويي؟ راستي؟؟؟؟؟....... گمشده ات کيست؟؟؟ کجاست؟؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 توسط حمید | لينك ثابت
|
قرارمان این بود که وقتی باران میبارد، دستهایم را"رها" نکنی......... اما........... روزهاست باران میبارد و.......تو........نیستی......... من خیس خیسم ........ باران چشمام نیز هنوز قطع نشده ....... ..............و...............هنوز منتظرم......... گفته بودی "چتر"میان تو و باران، و برف فاصله می اندازد....... و.......من.......همه چتر ها را به آسمان سپردم....... ..............و...............هنوز منتظرم......... راستی!!!!!؟؟ چرا هر وقت باران می بارد، تو........نیستی.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 توسط حمید | لينك ثابت
|
منوي وبلاگ
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است
دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
=========
آنقدر رشد خواهم کرد..که پرندگان در ارزوی نشستن بر شاخه هایم به کلاس پرواز روند..