شاید کسی بگوید، آفتابی بود،
غروب کرد.
سنگینی بغضم چه می شود؟
به دست که خواهم سپرد،
رازهای نگفتنی ام را !؟

این گرگ ها که می خوانند،
یاد لرزانی نگاهت می افتم.
گفته بودی خنکای زمستان،
روی پلک های خسته ات،
بوی مرا خواهند آورد ...
گفته بودی،
باران،
قطرات محبت من است.
این راز جاودان آسمان،
خدایا، که خواهد دانست؟
رویایی بود،
گذشت!!
آتش هم چنان زنده است ...
هم چنان می تابد
و اعماق نگاهم را به خود مجذوب می کند.
چرا کسی نمی داند؟
همه می پندارند ...
هیچ کس راز پرواز را احساس نکرد ... !!

آنگاه که نیستم،
شاید کسی برایم سیاه بپوشد،
اما،
کسی نخواهد فهمید، چه کسی رفته است !!
کسی نخواهد فهمید،
باران چیست؟
سکوت آزارم می دهد،
غریبانه آمدم،
غریبانه خواهم رفت.
میعاد من خداست.
عاشقانه خواهم رفت ...
کاش پاهایم سست نمی شد !!
کاش نمی دیدم،
کاش نمی شنیدم ...

دلم می گیرد،
و سکوت گنگی که مرا در آغوش می کشد.
اینجا،
برایم نا آشنا شده.
من غریبانه می گریم !!
من ناشیانه وداع می خوانم ...
آنگاه که بودم،
کسی مرا ندید ...
آنگاه که بروم نیز،
هیچ کس دلش نخواهد گرفت.

چه کسی را دارم،
زیباتر، مهربان تر از تو ...
کاش دستهایم را بگیری و
مرا رها کنی از میان این همه خاموشی.
کاش ... پرواز را به من بیاموزی.
ای خدای من ...

رویای من در میان پرواز عقابهای آسمان،
گره خورده است.
اینجا برایم ناآشناست.
این غریب رنجور را هیچ کس نمی شناسد.
رویای من،
همان خیابان پاییز خورده است.
با دستهای مهربان تو ...



