چشم هايم خسته است ، زبانم بند آمده ، واشك هايم ماننده آبشار سرآزير شده زمان زودتر از هرروز ميگذرد، وتپش قلبم آهسته آهسته تراز هميشه ميزند احساسم درفراسوي 14ساله پيش رفته ،خداي من 14سال گذشت پدر،14سال است كه فقط با اسمت زندگي كرده ام ، دستانه گرمت يادم نيست بوسه هاي پر غرورت از خاطرم پاك شده ، خطا هايم از ذهنم رفته ونصيحت هاي عاشقانه ات هيچ چيز را در احساسم تداعي نمي كند غمي سخت در سينه ام است 14سال از دوريت گذشته وپسره 7ساله ات مرد شده ، غصه هايم درقلبه كوچكم ماننده دريا شده ،ولي اسمه محكم پدركه فقط برايم خاطره شده ، مرا محكمتر وايستاده تر از ديروز ميكند صداي قلبم را گوش كن به عشقه تو آن همه غصه را در بزرگترين آب دنيا پرت كرده اقيانوس ، حتي دريا هم غرق شده نيست شده ، نا بود شده چون تو خواستي محكم باشم به اندازه ي قطره هاي احساسه اقيانوس ...، به نبودنت عادت كرده ام ولي بازتو را ميخواهم ، بعضي شب ها در رويا يم ميبينم پسر
كوچكت سربر شانه هايت گذاشته وزار زار گريه ميكند ، دستانه پر از مهرت را احساس ميكنم كه اشك هايم را با حوصله پاك ميكند مادر بي تو تنها شده ، هر روز كه ميگذرد موهاي سفيدش مرا خوردتر از ديروز ميكند ، هنوز رفتنت را باور نكرده ، ولي من مثله نگهبانه شب ، مثله يك مرد مراقبه او هستم ، به پاييز سپرده ام كه به تمام درختانه دنيا خبر بدهد كه امروز را برايت بميرند ، مي دانم تنها نيستي ، چون من به خدا گفته ام حلقه ايي از فرشته هايش را مثله زنجيردورت بگرداند، هميشه احساست ميكنم دوستت دارم پدر
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 توسط حمید | لينك ثابت
|