چند روزی است خسته ام خسته از آنچه که آینه ی سیاه رنگ دیده ام می بیند. چرا آدمی از آنچه که صمیمیت نام نهادندش گریزان است؟ یا نه...چرا او را از صمیمیت گریزان کرده اند؟نمی دانم...! کودکی هایم صمیمیت یعنی؛ بغل کردن عروسکی که در دست دیگری بود. صمیمیت یعنی؛بازی کردن با دخترکی که تازه به خانه مان آمده بود و بعدها نامش دوست شد. صمیمیت یعنی نصف کردن سیب قرمز با پسرکی که از آن سوی کوچه سیب در دست تو را می نگریست. آری کودکی هایم صمیمیت را اینگونه می شناختم، ولی هم اکنون... راستی این روزها صمیمیت یعنی چه؟؟؟ اگر صمیمیت یعنی همان بغل کردن عروسک دیگری؛ آیا تو عروسکی در دامان کودکان دیروز می بینی؟ جز اینکه خود عروسکی شده اند در دامان دیگری! اگر صمیمیت یعنی همان بازی با دخترک آیا تو هیچ دوستی را وفادار می بینی؟ جز اینکه از تو وفا می طلبد و جفا می کند! اگر صمیمیت یعنی همان نصف کردن سیب قرمز با پسرک؛ آیا تو هیچ پسری را می بینی که تنها به همان سیب قرمز دستت بنگرد؟ جز اینکه به قلب قرمز رنگ درونت می نگرد! نه خدای من! دیگر صمیمیت مدفون شده. دیگر آن مهربانی و صمیمیتی که در حیاط های کوچک و باغ های زیبای کودکی مان داشتیم پشت دیوارهای بلند زمان مدفون شده. من هم صمیمیت را در کوچه باغ های خاطراتم مدفون کردم... کنار همان دیوار، زیر همان خاکی که قدم هایمان را بر رویش می گذاشتیم... .
مسافر تنها
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط حمید | لينك ثابت
|
سلام به دوستان عزیز تولد وبم رو به خودم تبریک می گم
خوب تقریبا" پار سال اول مهر بود که کار وبلاگ رو شروع کردم
از خدا ممنونم که تو این بخش از زندگی هم مثل همیشه کمکم کرد .
یه تشکر ویژ هم از دوستان هم وبلاگیم می کنم که منو تو این مدت همراهی کردن و منو وبمو تنها نذاشتن
پرنده فقط یک پرنده بود
پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه بهار آمده است و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "
پرنده از ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمیکرد پرنده روزنامه نمیخواند پرنده قرض نداشت پرنده آدمها را نمیشناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری میپرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد