از دوستان عزیز خواهش دارم این متن رو با دقت بیشتری بخونند با تشکر مدیر وبلاگ
انگار همین دیروز بود که باران می بارید دریا طوفانی بود مرغان دریایی سرگردان با هر وزش باد به این سو و ان سو پر می کشیدند گویا کسی بیهوده به نزد خود می خواندشان. نقاش پیری کنار ساحل قلمویش را به رنگ سفید آغشته می کرد و نقش سفیدی بر برگه ها می کشید،گویا باد را نمی فهمید یا شاید باد او را نمی فهمید! با صدای هوهوی آن می خندید و با صدای غرش ابرهای آسمان می گریست و نقشی میان خنده و گریه بر برگه ی سفیدش سیاه می شد. من از سرما می لرزیدم و پاهایم در شن های ساحل اسیر شده بودند یکی از میان امواج بند کفش هایم را گرفته بود و به دکمه ی لباس تو گره می زد... تو می رفتی و کفش هایم نیز به دنبالت می دویدند. نمی دانم تا کجا با آن پاهای خیس و لرزان دویدیم و امواج ردپایمان را پاک کردند. تو دکمه ی لباست را گم کردی و من نیز راه خود را... تو رفته بودی، من ماندم و برگه ی سفید نقاشی پیرمرد...