آسمان را گويی غم بر چهره دارد . صدايش شکننده تر از ناله های خفته شده در سينه های مرده است و نگاهش گيراتر از چشمان کودکی است که زير گريه ی ابرها با پای پرهنه می دود.
رنگ آبی اش را در ميان سياهی ها پنهان کرده تا تپش قلب نوزادی که اکنون چشمانش را باز کرده به گوش آدمکهای چوبی اين خاک بی ارزش نرسد .
تنها مشعلدار کهکشان پير خاطراتی را به آغوش می کشد که سنگينی شان زمين را ترک برداشته.
آيا اين همان آسمانی است که زمانی راز دار تکلّم اشک هايم بود؟
من نمی دانم و به ياد نخواهم آورد آبی آسمانی را
چرا که ديگر هيچ مداد رنگی ای در کيفم نيست...!
نمی خواهم بزرگتر شوم وهرگز از روز تولّدم خوشم نمی آيد چرا که از خاطرات زيبای گذشته فاصله می گيرم.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 توسط حمید | لينك ثابت
|
روز به دنبال سکوت ترک خورده ی شب ، شب به دنبال سر انگشت ماه ، ماه در پی ذره ای نور ، نور به سراغ شبهای طوفانی ، طوفان به دنبال باد ، باد به دنبال من و من در ميان باد در يک شب طوفانی زير انوار ماه آن هنگام که سکوت شب شکسته شد به دنبال خدا می گشتم .
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 توسط حمید | لينك ثابت
|
ببين تا چند بار اينجا فتادم به غمخواري و خواري دل ندادم
نيفتاد آن رفيق بي وفا را که بفرستد سلامي خشک ما را
در هياهوی رؤياهايم به دنبال آغوشی می گشتم تا مرا در رؤياهايم غرق کند. آغوش گرم تو رؤيايم را واقعيّت کرد و گرمی نگاه غريبه ای از جنس غرور حتّی رؤيا را نيز برايم کابوس کرد!!!
دلم در پی سکوتی نا بهنگام می گردد نا فرياد زند و بگويد؛ دوستت دارم . بی آنکه در سکوت دلش کسی به انتظار نشسته باشد و چشمانی آن سوی جاده را بنگرد و پنجره ای با بغض دل شکسته شود