این بار نمی دونم چی باید بنویسم شاید دلیلش جمله ی توی عکس باشه
کاش می شد لحظه ای پرواز کرد حرفهای تازه و نغمه را آغاز کرد
کاش می شد خالی از تشويش بود برگ سبزی تحفه ی درويش بود
کاش تا دل می گرفت و میشکست عشق می آمد کنارش می نشست
کاش با هر دل دلی پيوند داشت هر نگاهی يک سبد لبخند داشت
سخنی زیبا از دکتر علی شریعتی:
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
هرچند آنجا جز رنج و پشیمانی نباشد
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
می روم راهی دریغا رد پایی نیست باز
در نگاه خیس شب هم روشنایی نیست باز
خط کشی کردم غرورم را ولی اه از سکوت
می روم اما نشانی از صدایی نیست باز
از تمام کوچه های خستگی نالم بپرس
جز من عاشق سر راهت گدایی نیست باز
کاش می شد عقده ها را مهر با طل می زدم
عقده ها باطل شد و راو راه رهایی نیست باز
باز بال و پرگشودم می روم تا دورها
در هوای این رهایی رهنمایی نیست باز
زندگی گره ای نیست که در جستوجوی گشودن ان باشیم زندگی واقعیتی است
که با ید ان را تجربه کنیم
lifeisnot a problemto be solvedbut a realityto be experienced
دلم گرفته استبه ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشمچراغ های رابطه تاریکندکسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کردکسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد بردپرواز را به خاطر بسپارپرنده مردنی است =========آنقدر رشد خواهم کرد..که پرندگان در ارزوی نشستن بر شاخه هایم به کلاس پرواز روند..
www.ghariibane.blogfa.com