کاش می توانستم در روزهای نبودنت ، نفس کشیدن را بر خود حرام کنم و نبینماین روزهایی را که آرزوی زودتر گذشتنش را می کنم!
و آنگاه بود که باز هم طعم لذت بخش زنده شدن با گرمای وجودت را حس میکردم . چه حس آشنایی ! و چه تنهایی آزار دهنده ای .... !! این اولین دلتنگیهایی نیست که لحظه به لحظه اش را با امید به « آینده ای نامعلوم » سر می کنم . تا کنون سرنوشتی برایم رقم خورده است کهدلتنگی را پُر رنگ می نویسد، با همانشیرینی ها و تلخی هایش. نمی دانم ادامهء رشته ی این نوشته را با « کاش می شد » ها ادامه دهمیا با احساسات غریب و آشنایم . « کاش می شد » هایی که نوشتنش برای دل ِ تنگم وفکر تشنه ام آسان است و یا احساساتی که « تو » با غریبه هایش هم آشنایی . امابراستی کاش میشد که بودی ، تا آغوش مهربانت را بر زخم ِ نمک خورده ی دلتنگی هایممرهم کنم ... و یا ای کاش بودی تا دیگر دلتنگ نبودن هایت نباشم . ای کاش ..... !!!
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 توسط حمید | لينك ثابت
|