اي كه بي تو خودموتك و تنها ميبينم هرجا كه پا مي ذارم تورو اونجا ميبينم يادمه چشماي تو پر درد و غصه بود قصه ي غربت تو قد صدتا قصهِ بود ياد تو هر جا كه هستم با منه داره عمرمنو آتيش مي زنه تو برام خورشيد بودي توي اين دنياي سردگونه هاي خيسمو دستاي تو پاك مي كرد حالا اون دستا كجاست اون دوتا دستاي خوب چرا بي صدا شده لب قصهِ هاي خوب من كه باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت يك پنجرِه مردآسمون سنگي شده خداانگار خوابيده انگار از اون با لاها گريه هامو نديده يادِ تو هرجا كه هستم با منه داره عمره منو آتيش مي زنه
به یاده عزیز از دست رفته ام (پدرم)
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385 توسط حمید | لينك ثابت
|
جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن. به جاي سيله اشکي که فردا برمزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نيازم دارم نه فردا
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385 توسط حمید | لينك ثابت
|